تبليغاتX
باز باران...
 
تنها خدا را دوست دارم
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
 
 

خدا
خدا تنها کسي که هيچوقت بهت نمي گه برو بعدا بيا .
الان وقت ندارم .
هميشه درش باز
هر روز
هر شب
هر لحظه
 

به من بگو خدا چه جوريه ؟
 
مدت زيادي از تولد برادر سکي کوچولو نگذشته بود . سکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند سکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
سکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

خدا چرا من؟
آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
 
 

 
خدايا مي خواهم ... توان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زيبايي را ببينم هنگامي که ديگران ناتوان از ديدن آنند مي خواهم... اميد رويايي نو داشته باشم و شکيبا تا روياهايم همچنان ادامه يابد... و خردمند آنگونه که به آينده چشم داشته باشم... *** خط آخر... همه گناهکارند....هيچ کس از خود ما گناهکارتر نيست
 
 

 
 
اگر به انسانها نمي توانيد عشق بورزيد و اعتماد کنيد به خداوند نيز نمي توانيد عشق بورزيد و يا اعتماد کنيد . انديشه عشق و نفرت به طور همزمان نمي تواند در ذهنتان وجود داشته باشد . پس هر گاه به يکي از آنها سرگرم باشيد قطعا" ديگري غايب است . به ديگران اعتماد کنيد و اقتدار ناشي از آن عمل را صرف توکل به خدا کنيد . اين کار سرشار از جادوهاست : معجزه و شگفتيها مي آفريند . محبت و اعتماد نيروهايي پويا و زنده اند.
 
 

 
از بزرگمهر پرسيدند كه چه چيز است كه اگر خداي تعالي به بنده دهد، هيچ چيز به از آن نباشد ؟گفت : خرد طبيعيگفتند : اگر نباشد ؟گفت : ادبي كه آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده باشد .گفتند اگر نباشد ؟گفت : خوي خوش كه با مردمان به خوشي و مواسات رفتار كند و دشمن را به وسيله آن نگاه دارد .گفتند : اگر نباشد ؟گفت : خاموشي كه پوشنده عيبهاست .گفتند : اگر نباشد ؟گفت : مرگ ، كه او را از زمين بردارد ، زيرا هر كس كه به اين خصلتهاي پسنديده و اخلاق نيكو آراسته نباشد ،‌براي او مرگ بهتر از زندگي است .
 
 

 

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .
 
 



 
روزي شخصي در کوچه اي مي گذشت ناگهان غلامي را ديد از اينکه چشم بر زمين

دوخته خوشحال شد و قصد خريدنش را کرد از او پرسيد مي توانم تو را به غلامي

برگزينم گفت:آري گفت نامت چيست گفت هرچه تو بگويي گفت:

از کجا آمده اي گفت هر کجا که تو بخواهي گفت: چه کار مي کني؟

گفت هر چه تو بگويي ناگهان صاحب به گريه افتاد و گفت ما نيز بايد براي

صاحبمان خدا اينگونه باشيم و رو به غلام کرد گفت تو آزادي

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

نابینایی در شب چراغ به دست و سبو بر دوش بر راهی می رفت. یکی او را گفت:

تو که چیزی نمی بینی چراغ به چه کارت می آید؟ چراغ از بهر کور دلانِ تاریک اندیش

است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند.

 

 

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید

فدای همیگیتون

تا بعد فعلن

و آمیدوارم که نابینا رو همیشه بدون اینکه چراغ روشن باشه ببینید

نوشته شده توسط محدثه در شنبه یازدهم فروردین 1386