سلام به همگی![]()
واسه عید خواستم خونه تکونی کنم اخه دوسالی بود خونه تکونی نکرده بودم ![]()
و تا بعد فعلن
می بینمتون زود.....![]()
با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :
«هر چيزي ممکن است»
گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :
«من هدايتت خواهم کرد»
خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت :
« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»
غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت:
« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»
فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت :
« من به تو خرد لازم را مي دهم»
بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :
«من تو را مي بخشم»
از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :
«من به تو عشق مي ورزم »
گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت :
« من هميشه با تو هستم »