تبليغاتX
باز باران...

سلام به همگی

واسه عید خواستم خونه تکونی کنم اخه دوسالی بود خونه تکونی نکرده بودم

و تا بعد فعلن

می بینمتون زود.....

 

 با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :

«هر چيزي ممکن است»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :

«من هدايتت خواهم کرد»

خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت :

« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت:

« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»

فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت :

« من به تو خرد لازم را مي دهم»

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :

«من تو را مي بخشم»

از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :

«من به تو عشق مي ورزم »

گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت :

« من هميشه با تو هستم »

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385