تبليغاتX
باز باران...

سلام

خوبید؟

من زیاد خوب نیستم نمی دونم احساس سر خورده گی می کنم چرا شو نمی دونم

اومدم بنویسم مامان خوبم دوستت دارم

بنویسم مامانم   هر چی بخوام درباره ات بنویسم کم نوشته ام نمی دونم چی بنویسم که بدونی با اینکه خیلی اذیتت می کنم اما دوستت دارم زیاد زیاد

می دونم می دونی مامان

مامان می خوام بدونی هیچ کس به اندازه تو دوست ندارم

روزت مبارک زیاد زیاد البته روز تمومی مادرا مبارک باشه به خصوص مامان جون شما

این دسته گل تقدیم تمومی مامانا. تمومی کسانی که از جون مایه گذاشته اند تا ماها به اینجا رسیدیم کسایی که قطر ه قطره از وجودشون را به ما دادن کسایی که می دونیم بدون هیچ بهانه ای ما را می پرستن

مامان دوستت دارم

قربانتان ............

تقدیم به تمومی مامانای عالم

نوشته شده توسط محدثه در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 |
 

سلام خوبید

منم خوبم

اینم شعریه که من خیلی دوستش دارم شاید بخاطر نگفتن خیلی چیزا به اونکه دوستش داشتم و حالا نیست که بهش بگم اگه شما هم ازش خوشتون اومد نظر بدید

مرسی

قربانتان ..........

رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت....

 

                          گریز و درد                                           

 رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت    

 راهی به جزء گریز برایم نمانده بود

 ا ین عشق آتشین پر از درد بی امید

 در وادی گناه و جنو نم کشانده بود

  

  رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

  بر اشک های دیده ز لب شست و شو دهم

  رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

  رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

  رفتم مگو ، مگو که چرا رفت، ننگ بود

  عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

  از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

   بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

 

   رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

     در لابه لای دامن شب رنگ زندگی

    رفتم که در سیاهی  یک گور بی نشان

    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

     من از دو چشم روشن و گریان گریختم

     از خنده های وحشی طوفان گریختم

     از بستر وصال به آغوش سرد هجر

     آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

     ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ آتش زمن مگیر

     می خواستم شعله شوم سر کشی کنم

     مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

     روحی مشوشم که شبی بی خبر از خویش

      در دامن سکوت به تلخی گریستم

     نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

      دیدم که لایق تو و عشق  تو نیستم

نوشته شده توسط محدثه در دوشنبه سوم مرداد 1384 |

سلام

خوبيد منم خوبم

می خواستم یه شعر بذارم تو وبلاگم که خیلی دوستش دارم اما پشیمون شدم

 خوب ؟

- خوب به جمالتون

 من چی بگم

- هر چی دوست داری

 

می دونم  ربطی به موضوع نداره ولی دوست داشتم این عکس باشه

 

حالا که اجازه دادین هرچی دوست دارم بگم از خودم می گم از اینکه  ...

سخته گفتنه  احساسی که خیلی وقته ازت فراریه از به یقین رسیدن چیزی که حالا از دستش دادی

پارسال زمانش نمی دونم یه اتفاق باعث شد که  چرا های ذهنم به جوابشون برسن یه اتفاق که باعث شد سوالایی که د اشتم درباره خدا به جواب برسن  با یه بازی فهمیدم معبودم هیچ وقت نمی بینم و  حالا من ازون احساس خالیم

بذارین از اول بنویسم من نماز می خوندم اما به خدا اون ایمانی که باید داشته باشم نداشتم می گفتم ما که تو  اون زمونه نبودیم که بفهمیم حرفای پیامبرا راست بود ما که معجزه ها  رو ندیدیم تا اینکه من مریض شدم اولش بایه سرما خوردگی  ساده  شروع شد  یه جوارایی یه حالت خلسه بهم دست داده بود مسخ شده بودم مطمئن بودم اگه خوب بشم دیگه این حس و حال ندارم آدما رو همه کوچیک میدیم ماشینا که تو خیابان رد می شدن برای من مثل اسباب بازی بودن مامان نگرانم شده بود مدام می بردم دکتر

 به دکتر که می گفتم انگار رو ابرا را ه می رم دارم پرواز می کنم می خندید می گفت خوب پروازم حس کردی

یه شب بلند شدم نمازم خوندم به خودم گفت من اگه بمیرم می رم تو جهنم ترس تموم تنم می لرزوند دستام یخ کرده بود زمین احساس نمی کردم احساس می کردم سبک شدم مامان بابا را صدا زدم اونا رو از خواب بیدار کردم  مامان دستمو گرفته بود بهش گفتم دارم می میرم احساس می کردم اگه چشمام رو ببندم  می میرم نمی دونم اون شب برمن چی گذشت  نمی دونم اما دوست دارم دوباره احساسش کنم ازون روز ایمانم به خدا قوی شد اینجوری حس می کردم

با اسم خدا به گریه می افتادم از کارایی که کرده بوده توبه کردم  و

 حالا من دوباره دور شدم دورتر از قبل  همیشه به اونایی که با گریه خدا رو صدا می زنن غبطه می خورم چون من یه بار این حس تجربه کردم تا آخر عمر افسوس اون روزا رو می خورم روزایی که خدا رو حس کردم

می دونم خدا تو قلبمه می دونم که من هیچ وقت نمی تونم ببینمش اما خدایا دوستتون دارم تا ابد

کمکم کنید تا دوباره مثل قبل شم تا دوباره خوب بشم

دوستتون دارم خدایا

منو ببخشید  دوستان  اگه خستتون کردم دلم می گفت باید بنویسی من نوشتم امیدوارم همتون فقط برا یه بار چنین حسی رو تجربه کنید

موفق باشید و پیروز

قربانتان .........

 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه یکم مرداد 1384 |